سيد محمد باقر برقعى

717

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از بادهء خودخواهى و نخوت شده سرمست * تيره‌دل و مغرور شلّاق‌كشان ديده ز اطراف فروبست * از ديدهء دل‌كور شلّاق به كف چرخ‌زنان بر زبردست * وز آدميت دور گويى كه نموده‌ست به پا عالم امكان ! * اندر نظرش خلق خدا چون پشه و مور با گردوغبارى * از گوش به باطن كر و از ديدهء دل‌كور در فهم حمارى * فخرش همه بر مال جهان ، تكيه‌گهش زور نه بندى و بارى * از پيش خدا آمده گويى كه ز كيهان از ديدن خان ، پير پس از جاى بجنبيد * با حال صعوبت وز هيبت آن هيمنه بر خويش بلرزيد * با وحشت و حيرت وز صولت آن قافله ، آن طفل بگرييد * با دهشت و وحشت طفل و پدر از بيم بلا سخت هراسان * بس مركب خان ناگه از اين منظره رم كرد خنگش به هوا رفت * اين واقعه مولا را آشفت و دژم كرد از دسته جدا كرد * بر سائل بىملجأ و جا قصد ستم كرد مأمور جفا شد * شلّاق‌كشان بر سر وى تاخت به عصيان زد بر تن و بر سرشان بىبيم و محابا * با شدّت بسيار برشد به فلك ضجه و هم شيون واوا * از اين دو تن زار آلوده به خون شدشان يكباره سراپا * وان كودك بيمار جيغى زد و بسپرد در آغوش پدر ، جان * گفتا كه : « خميده قد و بيچاره و پيرم اى مرد ستمكار ! » * گفتا كه : « خمش باش كه فرزند اميرم دم دركش و هشدار » * گفتا كه : « به چنگ تو ستمكار اسيرم شرمى كن و رحم آر » * گفتا كه : « منم حاكم و مختار و منم خان » گفتا : « ز چنين جور و جفا گو كه چرا نيست * شرميست ز يزدان ؟ » گفتا كه : « نفهميدم يزدان به چه معنيست * اى سائل عريان ! » اين نوع سخن گشت كهن ، مقصود از آن چيست * اى تالى حيوان ! هان چيست تو را بر سخن بيهُده برهان »